برای من که عاشق پروازم دست تو بوی قفس می دهد
ای انسان تو اولین شاهکار خلقت هستی و من پرنده کوچکی هستم که به تو با تحیر می نگرم.
خداوند قادر و متعال سرآغاز خلقت را زمین قرار داد و به من و همه عناصر هستی فرمان داد که در خدمت تو باشیم و همه کائنات در سخره تو هستند.
تو در طبیعت، در بین موجودات زندگی می کنی و از آنها بهره می گیری، می خوری و می آشامی و می پوشی و هدفی عظیم و حکمتی شایسته را از این خوردن ها و آشامیدن ها مقصود است تا درخت انسانیت به بار نشیند و همه موجودات معنای اشرف مخلوقات را درک کنند و آنگاه با تعجب از خود نپرسند چرا انسان نقطه پرگار هستی است.
و تو خوردی و پوشیدی. در طبیعت خانه ساختی. از درخت و گل و میوه و ریشه و هرچه که به علم پروردگارت از استفاده آن آگاه بودی بهره جستی و به اینها که جواب نیازت بود بسنده نکردی، درخت ها را قطع کردی، حیوانات و حوش را شکار کردی آنها را برای لذت، برای نیازی غیرضروری اسیر کردی و برای به تماشا گذاشتن تربیت با تازیانه در قفس، به دور از زندگی طبیعی و حیات وحش گرفتارشان کردی و کبوتران دربند را از حس شیرین لانه ساختن روی درختی در شهر محروم کردی، اما آیا بهتر نیست مرا از قفس آزاد کنی تا حکمت پر معنایی را که خالق مهربان در ذاتم گذاشته به نمایش بگذارم و درس ها را به تو بیاموزم.
حس غذا پیدا کردن را بچشم، حس پر معنای مادر بودن و غذا گذاشتن در دهان جوجه های گرسنه و گفتن دوست داشتن با زبان بی زبانی.
شاید مادری که فرزند چند ماهه اش را در کنار جاده گذاشته ببیند و از خود خجالت بکشد که در این دایره عالم اسم او بالاتر از من و گنجشک و کبوتر است.
شاید وقتی که مرا در دستت گرفتی و در قفش گذاشتی فکر کردی لطف و مرحمتی نثار من می کنی و مرا به شرط آب و دانه چند ساعتی پر می دهی اما من که عشق پرواز کردن و پرواز آموختن به بچه هایم را دارم، دست تو را قفسی بیش نمی دانم و تو را زندانبان خود می دانم، چون جنس من از جنس آهن نیست، از جنس قفس نیست. از جنس درخت و برگهاست، از جنس آسمان است، هنر آشیانه سازی بی حکمت به من آموخته نشده.
شاید اگر کسی از تو بپرسد کجا می روی؟ ناراحت شوی و یا حتی تو را در یک مهمانی نگه دارند غمگشین می شوی و احساس زندانی بودن می کنی، حالا خودت را جای قلب کوچک من بگذار، جای آن پرنده زیبا، جای آن کبوتری که پرواز از آرزوهایش بود، جای آن پرنده ای که لانه سازی هنرش بود، جای جوجه هایی که به انتظار مادر گرسنه روی آشیانه ای تنها مانده اند و کسی گرسنگی آنها را نمی بیند
دلت را بزرگ کن تا دست تو باز شود برای پر دادن پرنده ای کوچک
پرویز ملک زاده
محقق و پژوهشگر علوم باغی و گیاهی























دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.